سلام می خواستم در آستانه ی دهم دی ماه که سالروز میلادم است ، شعر تازه ای بنویسم اما دی ماه که به سراغ مان می آید به جای شعر تازه داغ مان تازه می شود و دو فاجعه به یادمان می آورند زلزله ی بم و سوخته شدن دانش آموزان مظلوم روستای سفیلان چهارمحال بختیاری که در تاریخی که من خواهم نوشت یادشان محو نخواهد شد پس با دو شعر قدیمی که خیلی دوستشان دارم به یاد از یاد نرفته های این دو حادثه ی تلخ به آن ها سلامی دوباره می دهم.
یک گزارش تکان ندهنده
ساعت 6 بامداد
اينجا دنياست
زير بام هاي بم
صداي ما را
از زير خشتهاي خشن
و بيشترين ريشترها ميشنويد
برادر !
بيدار شو
اينهمه خبرنگار و خبرندار
دارند خانههاي خراب ما را
به تيراژهاي بيشترشان مخابره ميكنند و
ماهوارهها
بدون كوچكترين سانسوري،
اشك هامان را
به گوشهاي فراموش جهان نجوا ميكنند
تا بم
ديگر جزيرهاي نباشد
كه حتي به ارگ
حتی به کرمان راه نداشته باشد
حالا حتي اگر
در ذهن يك نقشه
پاك يا خاك شده باشيم،
جهانگردان چشمسبز جهانهر وقت
يادي از آن تل بزرگ خشتي كنند،
گونههاي خشتي خيسمان را
جلوي چشمهاشان ميآورند
تا ما هم،
در نقشههاي مچاله آنها
نقطهاي باشيم
فكرشرا ميكردي؟،
شهر بيدر و پيكر ما
اينهمه ديوار
براي آوار شدن داشته باشد؟؟
فكرش را بكن،
آنقدر مهم شدهايم
كه در كنار بحث داوري
تجزيه ميشويم و
تحليل ميرويم
و نام ما هم
مثل كرانه باختري
در اخبار برده ميشود
گريههاي زن پيرمرادي را نگاه كن
اگر دوربين داشتم،
جايزه نخل طلايي جشنواره ی چه ميدانم
شايد ميتوانست
جاي خالي نخل افتاده ی حياط خانهاي كه دیشب داشتيم را پر كند
خوشحالت كنم
مدرسه با خاك يكسان شده و
تو ديگر لازم نيست
اضطراب امتحان جغرافيا را داشته باشي و
شش شبانهروز بالاي سرم تكرار كني
كنيا... كلمانجارو
كنيا... كليمانجارو
كتابها هم تغيير خواهد كرد
و شايد
بدون آنكه خرمايمان را حلوا كند و
بادمجانمان آفت داشته باشي
نامي از ما در كتابها باشد
راستي مگر تو ديشب بيدار نماندي و
جغرافيا نخواندي؟؟؟
حالا چرا مثل مردهها خوابت برده
بيدار شو
هفتاد روز بعد
جايي نمانده
تا صداي ما را از آنجا بشنويد
حالا سالهاست
كه اخبار نامي از ما نميبرد و
جادههاي جهان
به بم ختم نميشوند
از ارگ هم كه خبري نبود
برادرم راحت بخواب
راحت بمير
در تاریخی که من خواهم نوشت ، هیچگاه یاد ئانش آموزان مظلوم روتای سفیلان چهارمحال و بختیاری محو نخواهد شد
با دستخط های بچه گانه
تو هم بالاخره در آتش سوختی
ابراهیم!
هی گله گله گوسفند به تپه ها بردی
آتش دست و پا کردی
به سرنوشت سیب زمینی ها فکر کردی و
خوشحال شدی
که مثل آن ها نیستی
يادت به خير
مي نشستي و
بي آنکه نُت ها چيزي از تو بدانند،
بي تماشاچي،
براي حضار ني ناله مي کردي
مثل بابا بزرگ ها
مثل خدانظر،
که گوسفندهاش
به موسيقي ديگري عادت نکرده اند
حيف شد
درس امروزمان کمي شيرين بود
درسي از نهج البلاغه
«اي مالک ! ...»
خوش به حالمان که نيستيم
يک عده بعد از ما
نشسته اند از کمبودها حرف مي زنند و
نسبت به محيط و مساحت روستا،
حجم فاجعه را اندازه مي گيرند
و گناه را به گردن آتش می اندازند
اما آتش بايد باشد
حتما بايد باشد،
تا عده اي دود بگيرند و
دادِ مان را بدهند بنويسند
بعد از کلماتي مثل وعده،
مثل هشدار،
يا مثل همين کتاب هايي که سوخت،
بنويسند کنار بابا بعد نان
بنويسند کنار بابا بعد آب
و آب از آب تکان نخورد
مي گويند،
مسوولينِ امر نقشه هايشان را زير و رو کرده اند
و همين فردا
روستامان را کشف کرده اند
و سرماي ما را
به رسميت شناخته اند
نشر اکاذيب نباشد،
عده ای
آخرين نامه هاي سرگشاده ي ما را،
روي شيشه هاي بي بخار خانه هامان ديده اند
فيتيله فردا تعطيله
حتما دستخط هاي بچه گانه ي ما
نخواندني بوده است
که تعطيلمان نکرده اند
اما
به کوري چشم دشمنان
خودِ فتيله غيرت به خرج داد
و براي هميشه تعطيلمان کرد
يادمان به خير